تبليغاتX
آبادان شهر وفا
دوست دارم شمع باشم تا ابد تنها بسوزم --دوست دارم ماه باشم تا ابد تنها بمانم

داستانک اول

روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند...،
آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سربردند........

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت:
«دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است، آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگر ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم، آنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است، باغ آنها بی انتهاست

زبان پدر بند آمده بود...

در پایان پسر گفت:
پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم...

*********************************************************************
- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...
1-سنگ ... پس از رها کردن!
2-حرف ... پس از گفتن!
3-موقعیت... پس از پایان یافتن!
4-و زمان ... پس از گذشتن!

********************************************************************داستانک دوم

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، از هر میوه ای که دوست دارند بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها دو٬ بعضی ها سه، و بعضی ها پنج٬ میوه بود.

معلم به بچه ها گفت :

تا دو هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی میوه های گندیده . به علاوه ، آن هایی که میوه های بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد:


این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد میوه ها ها را فقط برای دو هفته نتوانستید تحمل کنید٬
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

**********************************************************************داستانک سوم

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: "اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!"


*******************************************************************

داستانک چهارم
ابوسعید ابوالخیر با جمعى از اصحاب از كنار روستایی از مناطق اطراف نیشابور به طرف مقصدى مى‌گذشتند.

مردى مُقنی مشغول خالى كردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن كثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده كردند شیخ نیامد.

چون نظر كردند دیدند شیخ با حالت تفكر كنار كثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مى‌آیم، پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند: اى راهنما براى چه كنار كثافات ایستادى؟

فرمود: چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حركت خود افزودید، صدایی از كثافات و فضولات برخاست كه هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاكیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوه‌جات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنى‌آدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یكدیگر مى‌زدید و به انواع حیله‌ها و خدعه‌ها متوسل مى‌گشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمى‌كردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این كه ما از شما فرار كنیم، شمایى كه باعث این تیره‌بختى براى ما شدید؛ از ما فرار مى‌كنید اى اف بر شما !!!

من كنار كثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم!

*******************************************************************
داستانک پنجم

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید
الووو.. ، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟
اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن

*******************************************************************
داستانک ششم
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

*******************************************************************

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:10  توسط اشکان  | 

گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه | نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر عجیبه زندگی:تا گریه نكنی كسی نوازشت نمی كنه،تا نخوای بری كسی نمی گه بمون،تا نری كسی قدرتو نمیدونه،تا نمیری كسی نمی بخشتت.

============================================================

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد آن را در مشکلی می پیچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه هم بزرگتر است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

دکتر علی شریعتی

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی  "     کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

---------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط اشکان  | 


جریانات رخت‌خوابی اصولاً ازجذاب‌ترین موضوعات در زندگیه بشریه. یك جورایی هم در دنیا اینطوری شده كه اصولاًآقایون باید دنبال این مسائل بدوبدو كنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبارعلیه آقایون استفاده میكنند

و اما داستان این ماجرا :

یك شب ........
توی رختخواب مشغول ناز و نوازش .......

در حالی كه احتمال وقوعحوادثی بیشتر و بیشتر میشد یك دفعه خانومش
برگشت و گفت : من حوصله اش رو ندارمفقط می‌خوام كه بغلم كنی."
چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی روبه در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زنتوجه نداری و فقط به فكر ... هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقهداشت در می‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشتهباشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح ومبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگیخوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاشبگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یكبوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد وچون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ستتكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایتهم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.:

حضورتون عرض كنم كه ازخوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد.
حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كنه چون ازمخواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستشنگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدارعزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزمفكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."

در همین لحظه بود كه گفتم: "نهعزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فك افتادهگفت:"چی؟"

عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی.
تو بهوضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزیبخرم برات مهمه."

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد ومنو بكشه اضافه كردم:
"
چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطرچیزایی كه برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقطدلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:16  توسط اشکان  | 

وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته ی آن را می خرد

پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!

================================================

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنهایی ما

==========================================

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 4:30  توسط اشکان  | 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند و لی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:5  توسط اشکان  | 

هرروزصبح در آفريقاآهويي از خواب بيدار مي شودکه مي داند بايد از شير تندتر بدودوگرنه طعمه او مي شودو شيري که مي داند بايد از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگي خواهد مرد.مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن کني.
                                           نلسون ماندلا
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:49  توسط اشکان  | 


سلام خواهر!
حالت چطور است؟
من زیاد خوب نیستم
خیلی غصه دارم
آن موقع که شما در میدان ونک مرا صدا کردید و گفتید”سلام”
فکر نمی کردم بدون خدا حافظی بروید
من تا آنروز به شما و خواهر های دیگر بر نخورده بودم
شنیده بودم ولی ندیده بودم…..
حالا تقریبا” مریض شده ام
بعد از دیدن شما هر شب کابوس می بینم
شما چطور؟
شما حتما” زیاد به امثال من برخورده اید!
هر شب کابوس نمی بینید؟
من هر شب می بینم که می دوم
می دوم و فرار می کنم
و کسی از پشت روسری و موهای مرا می گیرد
مرا از پشت می کشد
و به زمین می زند
من صورتش را نمی بینم ؛ولی زورش زنانه نیست
مرا می کشد
روی زمین
روی آسفالت
و لبه جوب!
جوب چیز خوبی نیست
بد دردی دارد
و هر چیزی را که در آن بیفتد با خودش می برد!
آن روز حلقه من در جوب آب افتاد
میدانی ؟ من تازه نامزد کرده ام
البته شما که نمی دانی؛ وگرنه آن حرفهای زشت را به من نمی زدی!
من آرایش کرده بودم و به دیدن نامزدم می رفتم
همانجا در کافی شاپ
منظور بدی نداشتیم
هیچ کس در کافی شاپ منظور بدی ندارد
منظور های بد در خانه هاست
شما خانه ها را هم می گردید؟
خانه به خانه؟
اتاق به اتاق؟
پدرم دیگر نمی گذارد من در اتاقم تنها باشم
به من شک کرده!
باور نمی کند که شما فقط به خاطر چکمه آن بلا را سر من آورده باشید!
حتی باور نمی کند که شما وسط خیابان به چکمه ً پای من تیغ کشیده اید
می گوید :”باید به جای چکمه پای صاب مرده تو تیغ می کشیدند!”
می گوید :”تو حتما” یک غلطی کردی که خواستی فرار کنی وگرنه چکمه که گناه ندارد!
زن بابایم هم …..زن بدی نیست ولی می گوید:” پول چکمه ای که جر دادی از جهیزیت کم می کنم”
می دانی خواهر حتی نامزدم هم می گوید:” با کی بودی که گرفتنت؟”
نامزدم!
که من به خاطرش با هزار خواهش و تمنا؛ التماس کردم و چکمه خریدم
شما که نمی دانی ، یک بار از این چکمه ها پای دختری دید و خیلی به پاهای آن دختر نگاه کرد
خواهر شما نامزد نداری؟
نمی خواهی به نظرش خوش تیپ ترین دختر دنیا باشی؟
وای حالم خیلی بد است
دیدم دوستی برای برادری نامه نوشته بود گفتم من هم چند خطی برای شما بنویسم شاید سبک شوم
لا اقل شما باور می کنید
باور می کنید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:31  توسط اشکان  | 

دختر به سوز و برف که عادت نکرده است
کبریت می فروخت حماقت نکرده است
سرما حریف قدرت یک لقمه نان نشد
بابا نو ئل دوباره رفاقت نکرده است
تانگو  برقص  زیر  نگاه  فرشته ها
فردا کریسمس است جنایت نکرده است
توی تنش ولو شده حس کشیش پیر
فرقی نمی کند که عبادت نکرده است
زانو  بغل  گرفت  کنار  پیاده رو
بغضش گرفته چون که خیانت نکرده است
تا مستحق این همه نفرین شود ولی
شاید به ظلم عرض ارادت نکرده است
کبریت های نم زده رسم جهان ماست
شومینه ای به شمع حسادت نکرده است
مردن چقدر ساده به او دست می دهد
محکوم می شود که رقابت نکرده است
دارم سیاه می نویسم از این روزگار تلخ
حتی جنازه اش به شب عادت نکرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط اشکان  | 

اینجا تهرانه یعنی شهری كه      هر چی كه توش میبینی باعث تحریكه
تحریكه روحتو كن تو آشغل دونی      میفهمی توهم آدم نیستی یه آشغال بودی
اینجا همه گرگن میخوای باشی مثل بره      بزار چشمو گوشتو من باز كنم یه ذره
اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش      خبری از گل و بستنیه چوبی نیستش
اینجا جنگله بخور تا خورده نشی     اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی
اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میكنه       روح مردم و زخمی و بیمار میكنه
همه كنار همن فقیره و مایه داره خفن    اما تویه تاكسی همه می خوان كرایه ندن
حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن     روشنترش میكنم پس بمون جا نزن

نمكی با چرخش كنار یه بنزه      هیكل و چرخش همه كرایه بنزه
من و تو و اون بودیم همه از یه قطره      حالا ببین فاصله ماها چقدره
دلیله چرخش زمین نیست جاذبه      پوله كه زمینو میچرخونه جالبه
این روزا اول پوله بعد خدا     همه رعیت ارباب كدخدا
بچه میخواد با یتیمی بازی كنه باباش نمیزاره     یتیم لباسش كثیفه چون فقط یكی داره
همه آگاهیم از این بیلایا      حتی فرشته هم نمیاد از این ورا  تا
نشیم فنا با همین بلایا     اما كمك نخواستیم اشك بریزه كافیه همین برا ما

تا حالا شده عاشق دختر بشی     میخوام حرف بزنم رك تر بشیم
پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی     ولی دافت با یه بچه مایه داره خواب دیدی
یكی همسن تو سوار ماشین خدا      بهت پوزخند میزنه میكنی با كینه دعا
 كه منم می خوام مایه دار بشم عقده رو بكنم تركش   دعا نكن بی اثره نمیكنن دركش
می خوای بخوابی ؟ تو بیداری كابوس ببین      بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم
باید كور باشی نبینی فقر و حشاء       كنار خیابون نبینی فقر و فحشا
خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره     نكنه تو هم به فكر اینی كه چی صرف داره

خدا پاشو من چند سالیه باهات حرف دارم      خدا پاشو پاشو تو نشو ناراحت از كارم
كجاهاشو دیدی تازه اول كارم      خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:6  توسط اشکان  | 

آبادان-اهواز

حتما نظر بديد كه آهنگ چطور بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:35  توسط اشکان  | 

 
333 magnify


شهر هرت
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:53  توسط اشکان  | 

سیاست یعنی ...!!!

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه ....

http://lvlasood.blogsky.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:2  توسط اشکان  | 

راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه، واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه، گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه، زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضیا چه پر ستاره بعضیا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود."

==========================================================

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی گفت : تو غرق گناهی ؟ گفتمش یارب بلی گفت :پس آتش نمیگیره چرا جسم و تن ات ؟ گفتمش چون حك نمودم روی قلبم "یاعلی"

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:47  توسط اشکان  | 

خداحافظ كمي غمگين به ياد اونهمه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ ... خداحافظ... خداحافظ... همين حالا خداحافظ .

=====================

شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟ در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟ اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟ جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟ گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟ قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟ البته مي بخشيد اما مطمئنيد مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط اشکان  | 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد
رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد
آسمان گفت که پا روي پرم نگذاريد
چشم آبيتر از آيينه گرفتارم کرد
بس کنيد اين همه دل دورو برم نگذاريد
آنقدر آيينه ها را به رخ من نکشيد
آنقدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد
اخرين حرف من اين است زميني نشويد
فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد
=-=-=======================-=-=-=-
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست -اشک کباب موجب طغيان آتش است
-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
عمر با صد سال الفت بي وفايي کردو رفت-از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کسي
********************************************************
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند -
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند -
 کمال سر محبت ببين نه نقص گناه-
که هرکه بي هنر افتد نظر به عيب کند
======================
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:0  توسط اشکان  | 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:24  توسط اشکان  | 

شبي پرسيدمش با بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري
ز چشمش اشک شد از شرم جاري
ميان گريه هايش گفت آري
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6  توسط اشکان  | 

سنگ قبرم را نميسازد کسي مانده ام در کوچه هاي بي کسي بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد

======================

نامه اي به پدر!


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن  خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 17:57  توسط اشکان  | 

چه سخت است دل كندن چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن اين سختي، تقاص سكوت است تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گه گاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد سي و پنج روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است

-----------------------

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:46  توسط اشکان  | 

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:44  توسط اشکان  |