|
|
|
|
|
داستانک اول روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند...، معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، از هر میوه ای که دوست دارند بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. **********************************************************************داستانک سوم یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد. ******************************************************************* داستانک چهارم ابوسعید ابوالخیر با جمعى از اصحاب از كنار روستایی از مناطق اطراف نیشابور به طرف مقصدى مىگذشتند. مردى مُقنی مشغول خالى كردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن كثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده كردند شیخ نیامد. چون نظر كردند دیدند شیخ با حالت تفكر كنار كثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مىآیم، پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند: اى راهنما براى چه كنار كثافات ایستادى؟ فرمود: چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حركت خود افزودید، صدایی از كثافات و فضولات برخاست كه هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاكیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوهجات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنىآدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یكدیگر مىزدید و به انواع حیلهها و خدعهها متوسل مىگشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمىكردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این كه ما از شما فرار كنیم، شمایى كه باعث این تیرهبختى براى ما شدید؛ از ما فرار مىكنید اى اف بر شما !!! من كنار كثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم! ******************************************************************* داستانک پنجم داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن ******************************************************************* داستانک ششم دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم." ******************************************************************* |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:10 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه | نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه
------------------------------------------------------------------------------------------------------- چقدر عجیبه زندگی:تا گریه نكنی كسی نوازشت نمی كنه،تا نخوای بری كسی نمی گه بمون،تا نری كسی قدرتو نمیدونه،تا نمیری كسی نمی بخشتت. ============================================================ گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد آن را در مشکلی می پیچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه هم بزرگتر است ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ در دیاری که در او نیست کسی یار کسی " کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی ---------------------------------------------------
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:17 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:16 توسط اشکان
|
|
||||
|
|
|
|
|
وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته ی آن را می خرد پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟! ================================================ در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند ========================================== |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 4:30 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند و لی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:5 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
هرروزصبح در آفريقاآهويي از خواب بيدار مي شودکه مي داند بايد از شير تندتر بدودوگرنه طعمه او مي شودو شيري که مي داند بايد از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگي خواهد مرد.مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن کني. نلسون ماندلا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:49 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:31 توسط اشکان
|
|
||||
|
|
|
|
|
دختر به سوز و برف که عادت نکرده است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:6 توسط اشکان
|
|
|||||
|
|
|
|
|
حتما نظر بديد كه آهنگ چطور بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:35 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر هرت شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟ شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه... شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.. شهر هرت جایی است که ....... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:53 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاست یعنی ...!!!
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:2 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه، واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه، گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه، زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضیا چه پر ستاره بعضیا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود."
========================================================== هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم -------------------------------------------------------------------------------------------------------- روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی گفت : تو غرق گناهی ؟ گفتمش یارب بلی گفت :پس آتش نمیگیره چرا جسم و تن ات ؟ گفتمش چون حك نمودم روی قلبم "یاعلی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:47 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ كمي غمگين به ياد اونهمه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ ... خداحافظ... خداحافظ... همين حالا خداحافظ .
===================== شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟ در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟ اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟ جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟ گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟ قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟ البته مي بخشيد اما مطمئنيد مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟: |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:23 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد
رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد آسمان گفت که پا روي پرم نگذاريد چشم آبيتر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دورو برم نگذاريد آنقدر آيينه ها را به رخ من نکشيد آنقدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد اخرين حرف من اين است زميني نشويد فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد =-=-=======================-=-=-=-
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست -اشک کباب موجب طغيان آتش است
-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
عمر با صد سال الفت بي وفايي کردو رفت-از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کسي
********************************************************
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند -
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند -
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه-
که هرکه بي هنر افتد نظر به عيب کند
====================== |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:0 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:24 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري ز چشمش اشک شد از شرم جاري ميان گريه هايش گفت آري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
سنگ قبرم را نميسازد کسي مانده ام در کوچه هاي بي کسي بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد ====================== نامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 17:57 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سخت است دل كندن چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن اين سختي، تقاص سكوت است تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گه گاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد سي و پنج روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
----------------------- |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:46 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن. شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد. استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن. شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟ استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط اشکان
|
|
||