تبليغاتX
آبادان شهر وفا
دوست دارم شمع باشم تا ابد تنها بسوزم --دوست دارم ماه باشم تا ابد تنها بمانم
هرروزصبح در آفريقاآهويي از خواب بيدار مي شودکه مي داند بايد از شير تندتر بدودوگرنه طعمه او مي شودو شيري که مي داند بايد از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگي خواهد مرد.مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن کني.
                                           نلسون ماندلا
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:49  توسط اشکان  | 


سلام خواهر!
حالت چطور است؟
من زیاد خوب نیستم
خیلی غصه دارم
آن موقع که شما در میدان ونک مرا صدا کردید و گفتید”سلام”
فکر نمی کردم بدون خدا حافظی بروید
من تا آنروز به شما و خواهر های دیگر بر نخورده بودم
شنیده بودم ولی ندیده بودم…..
حالا تقریبا” مریض شده ام
بعد از دیدن شما هر شب کابوس می بینم
شما چطور؟
شما حتما” زیاد به امثال من برخورده اید!
هر شب کابوس نمی بینید؟
من هر شب می بینم که می دوم
می دوم و فرار می کنم
و کسی از پشت روسری و موهای مرا می گیرد
مرا از پشت می کشد
و به زمین می زند
من صورتش را نمی بینم ؛ولی زورش زنانه نیست
مرا می کشد
روی زمین
روی آسفالت
و لبه جوب!
جوب چیز خوبی نیست
بد دردی دارد
و هر چیزی را که در آن بیفتد با خودش می برد!
آن روز حلقه من در جوب آب افتاد
میدانی ؟ من تازه نامزد کرده ام
البته شما که نمی دانی؛ وگرنه آن حرفهای زشت را به من نمی زدی!
من آرایش کرده بودم و به دیدن نامزدم می رفتم
همانجا در کافی شاپ
منظور بدی نداشتیم
هیچ کس در کافی شاپ منظور بدی ندارد
منظور های بد در خانه هاست
شما خانه ها را هم می گردید؟
خانه به خانه؟
اتاق به اتاق؟
پدرم دیگر نمی گذارد من در اتاقم تنها باشم
به من شک کرده!
باور نمی کند که شما فقط به خاطر چکمه آن بلا را سر من آورده باشید!
حتی باور نمی کند که شما وسط خیابان به چکمه ً پای من تیغ کشیده اید
می گوید :”باید به جای چکمه پای صاب مرده تو تیغ می کشیدند!”
می گوید :”تو حتما” یک غلطی کردی که خواستی فرار کنی وگرنه چکمه که گناه ندارد!
زن بابایم هم …..زن بدی نیست ولی می گوید:” پول چکمه ای که جر دادی از جهیزیت کم می کنم”
می دانی خواهر حتی نامزدم هم می گوید:” با کی بودی که گرفتنت؟”
نامزدم!
که من به خاطرش با هزار خواهش و تمنا؛ التماس کردم و چکمه خریدم
شما که نمی دانی ، یک بار از این چکمه ها پای دختری دید و خیلی به پاهای آن دختر نگاه کرد
خواهر شما نامزد نداری؟
نمی خواهی به نظرش خوش تیپ ترین دختر دنیا باشی؟
وای حالم خیلی بد است
دیدم دوستی برای برادری نامه نوشته بود گفتم من هم چند خطی برای شما بنویسم شاید سبک شوم
لا اقل شما باور می کنید
باور می کنید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:31  توسط اشکان  | 

دختر به سوز و برف که عادت نکرده است
کبریت می فروخت حماقت نکرده است
سرما حریف قدرت یک لقمه نان نشد
بابا نو ئل دوباره رفاقت نکرده است
تانگو  برقص  زیر  نگاه  فرشته ها
فردا کریسمس است جنایت نکرده است
توی تنش ولو شده حس کشیش پیر
فرقی نمی کند که عبادت نکرده است
زانو  بغل  گرفت  کنار  پیاده رو
بغضش گرفته چون که خیانت نکرده است
تا مستحق این همه نفرین شود ولی
شاید به ظلم عرض ارادت نکرده است
کبریت های نم زده رسم جهان ماست
شومینه ای به شمع حسادت نکرده است
مردن چقدر ساده به او دست می دهد
محکوم می شود که رقابت نکرده است
دارم سیاه می نویسم از این روزگار تلخ
حتی جنازه اش به شب عادت نکرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط اشکان  | 

اینجا تهرانه یعنی شهری كه      هر چی كه توش میبینی باعث تحریكه
تحریكه روحتو كن تو آشغل دونی      میفهمی توهم آدم نیستی یه آشغال بودی
اینجا همه گرگن میخوای باشی مثل بره      بزار چشمو گوشتو من باز كنم یه ذره
اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش      خبری از گل و بستنیه چوبی نیستش
اینجا جنگله بخور تا خورده نشی     اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی
اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میكنه       روح مردم و زخمی و بیمار میكنه
همه كنار همن فقیره و مایه داره خفن    اما تویه تاكسی همه می خوان كرایه ندن
حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن     روشنترش میكنم پس بمون جا نزن

نمكی با چرخش كنار یه بنزه      هیكل و چرخش همه كرایه بنزه
من و تو و اون بودیم همه از یه قطره      حالا ببین فاصله ماها چقدره
دلیله چرخش زمین نیست جاذبه      پوله كه زمینو میچرخونه جالبه
این روزا اول پوله بعد خدا     همه رعیت ارباب كدخدا
بچه میخواد با یتیمی بازی كنه باباش نمیزاره     یتیم لباسش كثیفه چون فقط یكی داره
همه آگاهیم از این بیلایا      حتی فرشته هم نمیاد از این ورا  تا
نشیم فنا با همین بلایا     اما كمك نخواستیم اشك بریزه كافیه همین برا ما

تا حالا شده عاشق دختر بشی     میخوام حرف بزنم رك تر بشیم
پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی     ولی دافت با یه بچه مایه داره خواب دیدی
یكی همسن تو سوار ماشین خدا      بهت پوزخند میزنه میكنی با كینه دعا
 كه منم می خوام مایه دار بشم عقده رو بكنم تركش   دعا نكن بی اثره نمیكنن دركش
می خوای بخوابی ؟ تو بیداری كابوس ببین      بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم
باید كور باشی نبینی فقر و حشاء       كنار خیابون نبینی فقر و فحشا
خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره     نكنه تو هم به فكر اینی كه چی صرف داره

خدا پاشو من چند سالیه باهات حرف دارم      خدا پاشو پاشو تو نشو ناراحت از كارم
كجاهاشو دیدی تازه اول كارم      خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:6  توسط اشکان  | 

آبادان-اهواز

حتما نظر بديد كه آهنگ چطور بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:35  توسط اشکان  | 

 
333 magnify


شهر هرت
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:53  توسط اشکان  | 

سیاست یعنی ...!!!

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه ....

http://lvlasood.blogsky.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:2  توسط اشکان  | 

راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه، واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه، گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه، زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضیا چه پر ستاره بعضیا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود."

==========================================================

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی گفت : تو غرق گناهی ؟ گفتمش یارب بلی گفت :پس آتش نمیگیره چرا جسم و تن ات ؟ گفتمش چون حك نمودم روی قلبم "یاعلی"

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:47  توسط اشکان  | 

خداحافظ كمي غمگين به ياد اونهمه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ ... خداحافظ... خداحافظ... همين حالا خداحافظ .

=====================

شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟ در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟ اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟ جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟ گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟ قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟ البته مي بخشيد اما مطمئنيد مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط اشکان  | 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد
رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد
آسمان گفت که پا روي پرم نگذاريد
چشم آبيتر از آيينه گرفتارم کرد
بس کنيد اين همه دل دورو برم نگذاريد
آنقدر آيينه ها را به رخ من نکشيد
آنقدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد
اخرين حرف من اين است زميني نشويد
فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد
=-=-=======================-=-=-=-
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست -اشک کباب موجب طغيان آتش است
-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
عمر با صد سال الفت بي وفايي کردو رفت-از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کسي
********************************************************
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند -
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند -
 کمال سر محبت ببين نه نقص گناه-
که هرکه بي هنر افتد نظر به عيب کند
======================
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:0  توسط اشکان  | 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:24  توسط اشکان  | 

شبي پرسيدمش با بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري
ز چشمش اشک شد از شرم جاري
ميان گريه هايش گفت آري
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6  توسط اشکان  | 

سنگ قبرم را نميسازد کسي مانده ام در کوچه هاي بي کسي بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد

======================

نامه اي به پدر!


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن  خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 17:57  توسط اشکان  | 

چه سخت است دل كندن چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن اين سختي، تقاص سكوت است تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گه گاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد سي و پنج روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است

-----------------------

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:46  توسط اشکان  | 

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:44  توسط اشکان  | 

قفـــلش کـــردم تا هميشه مال من باشه ولي نمي دونستم يـــــــه روز براي پـــــس گرفتــنــــش ميــــــاي و قلــــب مـــــنـــو مـــــــــي شـــــکني. تو را به دادگاه خواهند کشيد. شايد به حبس ابد محکوم شوي, جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت روي قلبي شکسته يافته اند

============================================

نميگم عاشقم چون عاشقا به هم نمي رسن... نمي گم دوستت دارم شايد بگي همه اين و مي گن... نمي گم مي خوامت مي ترسم بگي نه... ولي اينو مي خوام بگم .... كه بي تو مي ميرم...

=========================================

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط اشکان  | 

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:3  توسط اشکان  | 

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست.عشق ان است كه يكي براي ديگري چتري شود. و او هيچ وقت نداند كه چرا خيس نشد .

=================================

ميخواستم زندگي کنم در را بستند ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !!!

=================================

یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم اخه هر ۲ تامون جهنمی هستیم تو به جرمه اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه به جای خدا تو پرستیدم

===================================

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:30  توسط اشکان  | 

 اگر خانه ات شيشه اي است هرگر به خانه ديگري سنگ نزن

=====================================

اي عشق مدد کن که به سامان برسيم چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم

*******************************************

باران نمي شوم كه نگويي با چه منتي خود را بر شيشه مي كوبد تا پنجره را باز كنم و نيم نگاهي بيندازم ابر ميشوم كه از نگراني يك روز باراني هر لحظه را بگشايي و مرا در اسمان نگاه كني

=====================================

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:53  توسط اشکان  | 

 آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم ........
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 19:30  توسط اشکان  |