|
|
|
|
|
هرروزصبح در آفريقاآهويي از خواب بيدار مي شودکه مي داند بايد از شير تندتر بدودوگرنه طعمه او مي شودو شيري که مي داند بايد از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگي خواهد مرد.مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن کني. نلسون ماندلا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:49 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:31 توسط اشکان
|
|
||||
|
|
|
|
|
دختر به سوز و برف که عادت نکرده است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:6 توسط اشکان
|
|
|||||
|
|
|
|
|
حتما نظر بديد كه آهنگ چطور بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:35 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر هرت شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟ شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه... شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.. شهر هرت جایی است که ....... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:53 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاست یعنی ...!!!
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:2 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه، واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه، گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه، زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضیا چه پر ستاره بعضیا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود."
========================================================== هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم -------------------------------------------------------------------------------------------------------- روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی گفت : تو غرق گناهی ؟ گفتمش یارب بلی گفت :پس آتش نمیگیره چرا جسم و تن ات ؟ گفتمش چون حك نمودم روی قلبم "یاعلی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:47 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ كمي غمگين به ياد اونهمه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ست نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ ... خداحافظ... خداحافظ... همين حالا خداحافظ .
===================== شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟ در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟ اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟ جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟ گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟ قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟ البته مي بخشيد اما مطمئنيد مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟: |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:23 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد
رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد آسمان گفت که پا روي پرم نگذاريد چشم آبيتر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دورو برم نگذاريد آنقدر آيينه ها را به رخ من نکشيد آنقدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد اخرين حرف من اين است زميني نشويد فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد =-=-=======================-=-=-=-
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست -اشک کباب موجب طغيان آتش است
-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
عمر با صد سال الفت بي وفايي کردو رفت-از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کسي
********************************************************
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند -
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند -
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه-
که هرکه بي هنر افتد نظر به عيب کند
====================== |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:0 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:24 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري ز چشمش اشک شد از شرم جاري ميان گريه هايش گفت آري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
سنگ قبرم را نميسازد کسي مانده ام در کوچه هاي بي کسي بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد ====================== نامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 17:57 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سخت است دل كندن چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن اين سختي، تقاص سكوت است تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گه گاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد سي و پنج روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
----------------------- |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:46 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن. شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد. استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن. شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟ استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
قفـــلش کـــردم تا هميشه مال من باشه ولي نمي دونستم يـــــــه روز براي پـــــس گرفتــنــــش ميــــــاي و قلــــب مـــــنـــو مـــــــــي شـــــکني. تو را به دادگاه خواهند کشيد. شايد به حبس ابد محکوم شوي, جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت روي قلبي شکسته يافته اند
============================================ نميگم عاشقم چون عاشقا به هم نمي رسن... نمي گم دوستت دارم شايد بگي همه اين و مي گن... نمي گم مي خوامت مي ترسم بگي نه... ولي اينو مي خوام بگم .... كه بي تو مي ميرم... ========================================= قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:23 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:3 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست.عشق ان است كه يكي براي ديگري چتري شود. و او هيچ وقت نداند كه چرا خيس نشد .
================================= ميخواستم زندگي کنم در را بستند ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !!! ================================= یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم اخه هر ۲ تامون جهنمی هستیم تو به جرمه اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه به جای خدا تو پرستیدم ===================================
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:30 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر خانه ات شيشه اي است هرگر به خانه ديگري سنگ نزن
===================================== اي عشق مدد کن که به سامان برسيم چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم ******************************************* باران نمي شوم كه نگويي با چه منتي خود را بر شيشه مي كوبد تا پنجره را باز كنم و نيم نگاهي بيندازم ابر ميشوم كه از نگراني يك روز باراني هر لحظه را بگشايي و مرا در اسمان نگاه كني ===================================== |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:53 توسط اشکان
|
|
||
|
|
|
|
|
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم ........ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 19:30 توسط اشکان
|
|
||