اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسوند نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:46 توسط اشکان
|
درباره
تا که بودیم چه بودیم نبودیم کسی ..کشت ما را غم بی همنفسی / تا که رفتیم همه یار شدند ... تا که مردیم همه بیدار شدند / قدر آئینه بدانید که هست ... نه در آن لحظه که افتاد و شکست