تبليغاتX
آبادان شهر وفا
دوست دارم شمع باشم تا ابد تنها بسوزم --دوست دارم ماه باشم تا ابد تنها بمانم
گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه | نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر عجیبه زندگی:تا گریه نكنی كسی نوازشت نمی كنه،تا نخوای بری كسی نمی گه بمون،تا نری كسی قدرتو نمیدونه،تا نمیری كسی نمی بخشتت.

============================================================

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد آن را در مشکلی می پیچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه هم بزرگتر است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

دکتر علی شریعتی

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی  "     کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

---------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط اشکان  | 


جریانات رخت‌خوابی اصولاً ازجذاب‌ترین موضوعات در زندگیه بشریه. یك جورایی هم در دنیا اینطوری شده كه اصولاًآقایون باید دنبال این مسائل بدوبدو كنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبارعلیه آقایون استفاده میكنند

و اما داستان این ماجرا :

یك شب ........
توی رختخواب مشغول ناز و نوازش .......

در حالی كه احتمال وقوعحوادثی بیشتر و بیشتر میشد یك دفعه خانومش
برگشت و گفت : من حوصله اش رو ندارمفقط می‌خوام كه بغلم كنی."
چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی روبه در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زنتوجه نداری و فقط به فكر ... هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقهداشت در می‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشتهباشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح ومبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگیخوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاشبگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یكبوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد وچون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ستتكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایتهم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.:

حضورتون عرض كنم كه ازخوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد.
حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كنه چون ازمخواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستشنگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدارعزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزمفكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."

در همین لحظه بود كه گفتم: "نهعزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فك افتادهگفت:"چی؟"

عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی.
تو بهوضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزیبخرم برات مهمه."

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد ومنو بكشه اضافه كردم:
"
چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطرچیزایی كه برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقطدلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:16  توسط اشکان  |