شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري ز چشمش اشک شد از شرم جاري ميان گريه هايش گفت آري
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6 توسط اشکان
|
درباره
تا که بودیم چه بودیم نبودیم کسی ..کشت ما را غم بی همنفسی / تا که رفتیم همه یار شدند ... تا که مردیم همه بیدار شدند / قدر آئینه بدانید که هست ... نه در آن لحظه که افتاد و شکست